close
تبلیغات در اینترنت
داستان قسمت1

داستان قسمت1

 

من داشتم عکس های سونالی تو وبلاگم می ذاشتم .سونیک هم نگاه میکرد.

من:تو بالا خره امی رو دوست داری یا سالی رو؟سوال

سونیک :به تو ربطی نداره .فقط عکسارو بذار .عصبانی

من :چشم اعلیا حضرت!نیشخند

سونیک :به من نگو اعلیا حضرت !عصبانی

من :حتما اعلیا حضرت!نیشخند

سونیک: منتظر

یکدفعه امی پیداش شد.

سونیک : از این صفحه برو بیرون !بدو!وقت تمام

ولی کار از کار گذشته بود.

امی اینو دید:

نتیجه تصویری برای ‪sonic and sally‬‏

امی :سونیک جوجه تیغی! تو حرفای زیادی برای گفتن داری. این چیه ؟عصبانی

سونیک :امی ... منوقت تمام

امی :من چی ؟حتما می خوای بگی من یه خیانتکارم.نه !؟عصبانی

من :...

سونیک و امی :تو هنوز ده سالته .دخالت نکن.عصبانی

امی :سونیک! اتاق بغلی! زود باش کارت دارم.عصبانی

منتظر قسمت بعد باشین.

 

 



[ جمعه 11 دي 1394 ] [ 16:55 ] [ تارا علیزاده ]