close
تبلیغات در اینترنت
داستان قسمت 4

داستان قسمت 4

من فهمیدم که طرفدار ها سونیک رو با ایننتیجه تصویری برای سونیک معمولی و سونیک بوقیافه دوست ندارن.

پس بهش گفتم سریع اون دستمال گردن  و  باند پیچی های مضحک رو از خودش جدا کنه!

سونیک باید این نتیجه تصویری برای سونیک معمولی و سونیک بوجوری باشه!

 

 

 

 

 

 

 

یک روز با سونیک ،شدو،سیلور،بلیز،ناکلز،عسل و نیلیا(دوست های من)رفتیم بیرون.با عسل و نیلیا صحبت از شدو شد که یک دفعه نیلیا حرفی رو که نباید جلوی من می گفت گفت:

من از شدو متنفرم!چون قلبش سیاهه!

من:چییییییییییییییییییییییی؟!

عسل:آروم باش!

و یه چشم غره به نیلیا رفت!

نیلیا سریع گفت:غلط کردمممم!

شدو:قلب من سیاهه آره!؟نشونت میدم.تارا ،بیا نشونش بدیم !

من:نشونت میدم!

نیلیا :وااااااااااااااااااااااااااای!غلط کردمممممممممممم!

من و شدو:بد غلطی هم کردی!

نیلیا با حد اکثر سرعت فرار کرد.شدو هم کفش های موشکیش رو روشن کرد.

شدو:بپر پشتم!هروقت رسیدیم نزدیکش تو تیز ترین صخره هایی که می تونی پرت کن سمتش!(من،عسل،نیلیا و دو نفر دیگه که در ادامه ی داستان ها پیداشون میشه خاک افزار بودیم.) 

من:باشه!

و پریدم پشتش.

عسل:وایسا یه دقیقههههههههه!اون دوستته! 

من:حال دیگه نیست.کی گفته قلب شدو سیاهه؟ندیده و نشناخته تهمت می زنه!شدو ذهنش پاک شده بود!

یک دفعه شدو راست ایستاد من از پشتش افتادم پایین!

اگه گفتین چرا؟

 

 

 

در قسمت بعد می فهمید!

بد جوری حرصتون رو در آوردم !نه؟



[ پنجشنبه 27 خرداد 1395 ] [ 13:43 ] [ تارا علیزاده ]